نكته‌ها :

اخبار و اطلاعيه هاي سايت رازدل: http://www.RazeDel.com/news

جمعه 12 شهریور 1389

يک تحليل بسيار کارشناسانه !!

بعضي مکان هاي خاص هستند که شب هاي قدر بسيار شلوغ مي شوند. گمان مي کنم اين مکان هاي خيلي شلوغ را به سه دسته مي توان تقسيم کرد: يا خود مکان شرف دارد، يا سخنران بزرگي دارد، يا مداح معروفي دارد.
به عنوان نمونه براي جاهايي که به خاطر ارزش خود مکان شلوغ مي شود و عموما مردمي که آن جا مي روند کاري ندارند که چه کسي صحبت يا مداحي مي کند، مي توان امامزاده صالح، حرم حضرت عبدالعظيم، مصلي تهران، حرم حضرت امام و حتي مهديه تهران را نام برد.
بعضي مکان ها هم شلوغ مي شوند چون مداح معروفي دارند: مهديه امام حسن(سعيد حداديان)، مسجد ارک(حاج منصور)، امامزاده علي اکبر يا مسجد الهادي(محمود کريمي)، مسجد الشهدا(حاج آقا سماواتي)
شلوغي بعضي مکان ها هم به خاطر سخنران و عالمي است که آنجا حضور دارند. مانند مجالسي که حاج آقا صمدي، حاج آقا مجتبي، حاج آقاي خوشوقت، حاج آقا امجد، حاج آقا ضياآبادي يا آقاي فاطمي نيا حضور دارند. خدا رحمت کند مراسم هاي شب هاي احياي حاج آقا حق شناس و حاج اسماعيل دولابي هم از اين دست مراسم ها بود.

اين شب ها شب عفو و رحمت است. قصد توصيه ندارم. حالا هم که ديگر شب هاي قدر امسال گذشت و رفت. اما من هر کدام اين مجالس را ببينم، فارغ از اين که از کدام نوع باشد خوشحال مي شوم. چون که مي بينم روحيه اين گونه مراسمات و جريانات ديني هنوز در رگ و خون مردم جريان دارد.
مسجد ارک و مسجد جامع بازار چند صد متر بيشتر با هم فاصله ندارند. هر دو از شلوغ ترين مراسم هاي احيا را دارند با دو تيپ آدم هاي متفاوت. يکي از اين مجالس را هيچ وقت نرفته ام، اما هر دويشان را دوست دارم. اتفاقي که در هر دو مجلس مي افتد اتفاق پاک و مقدسي است.
هر کسي از ظن خود شد يار من ...

علي آقا مربي

پنجشنبه 11 شهریور 1389

سکوت

اينجا زياد مي نويسم. اما نوشتنم از بي ترانگي است.
حرف هايي سر زبانم دارم که نمي دانم چگونه ، کي و به چه کسي بايد بزنم.

به قول قيصر - همو که حرف اول نامش حرف آخر عشق است - :
صدا تمام شد!
            سرم به صخره ي سکوت خورد ...
                                       - آه بي ترانگي!

در اين شبي که قدرش زياد است ؛
در اين شبي که قدرش از هزار ماه بيشتر است
در دعاهايتان
                مرا نيز ياد کنيد.

علي آقا مربي

چهارشنبه 10 شهریور 1389

در جستجوي اصل جهادي

جهادي رفتن هدف نيست. وسيله است.

وقتي به اطرافيان خودم نگاه مي کنم، مي بينم که تقريبا همه شان يا جهادي رفته اند يا حداقل مي دانند اردوي جهادي چيست. اما کساني که هيچ آشنايي با جهادي ندارند و در برنامه هايي مثل ماه عسل يا مستندهاي شبکه 3 با اين سفر آشنا مي شوند، با اصل اتفاق هايي که در جهادي مي افتد آشنا نمي شوند. اصل جريان اين است که صدا و سيما اردوي جهادي را به گونه اي نشان مي دهد که انگار خود اين اردو هدف رفتن ما بوده. اما بايستي همه بدانند که جهادي وسيله است.
تويي که مي خواهي در اردوي جهادي شرکت کني بايد قبل از رفتن برنامه خودت را مشخص کني. بايد بداني که براي چي قرار است بروي. بايد بداني که آنجا برنامه ات چيست و بعد از اين که برگشتي شهر خودت چه کار قرار است بکني. بايد بداني که از خودت وقتي که از جهادي بر مي گردي چه توقعات جديدي داري و در طول سفر حواست باشد که خودت را براي همان تغييراتي که مي خواهي آماده کني.
اگر هم هدف خاصي نداري، خب نرو عزيز من. اين همه سفر تفريحي. حالا براي حال و هول بايد بلند شوي بروي در روستاهاي دور افتاده که چه؟
پوريا صالحي کامنت گذاشته بود که اصل جهادي تازه از بعدش شروع مي شود. حرف درستي است. البته شايد بعضي ها به اردوي جهادي به عنوان يک برنامه کوتاه مدت نگاه کنند که آن ها جهادي برايشان بَعدي ندارد.

متاسفانه تازگي ها مد شده که خيلي از مدارس دانش آموزانشان را اردوي جهادي مي برند. اردوي جهادي هم مثل کلاس روباتيک و ويدئو پروژکتور در مدارس مد شده. يه زماني مد شده بود که مدارس پنج شنبه صبح ها زيارت عاشورا بخوانند. حتي انرژي اتمي هم پنج شنبه صبح ها زيارت عاشورا گذاشت. حالا جهادي مد شده. خب معلوم است که در اين بازار مکاره که هر کسي بر مي دارد و به اسم اردوي جهادي يک سري دانش آموز طفل معصوم را مي برد در يک روستاي خشک بي آب و علف و آخر سر هم موقع برگشتن بهش مي گويد که اين بود جهادي، واقعا چه توقعي از يک همچين سفري مي توان داشت. آخر سر هم حسن آقاي جوهرچي در برنامه ماه عسل بر مي گردد و رو به ميهمانان برنامه اش مي گويد که: «مگه دبيرستان ها هم اردوي جهادي دارند؟»
آره اخوي! بهتره بدوني همين اردوي جهادي که الان رئيس رؤساي شما اينقدر دارن باهاش پز مي دن و روش مانور ميدن از يه دبيرستان شروع شده. يه دبيرستان حول و هوش خيابون آزادي. اونم تازه حدود سالاي 60. تو تازه الان فهميدي؟

علي آقا مربي

جمعه 5 شهریور 1389

عطر رضوی

آقاي منافي يک همسايه داشتند به اسم محمدرضاي نيکزاده.
درسش خوب نبود اما بچه بسيار با معرفتي بود. (خاتم از اين بچه هاي بامعرفت کم ندارد) از اون ترک هاي پرسپوليسي تير. الان دو سالي است که نديدمش. احتمالا طرفدار دوآتشه تراختور شده باشد. با اينکه درسش خوب نبود و در عالم همسايگي با مدير آمده بود مدرسه ما، اما بچه دوست داشتني بود و معلم ها به خاطر اخلاق خوبي که داشت بسيار بهش محبت داشتند. سيدمجيد صدري هم مي شناسدش.

با بچه هاي خاتم اردوي مشهد که رفته بوديم، روز آخر نيکزاده آمد اتاق معلمين و به همه يک هديه کوچک داد. بنده خدا رفته بود براي همه معلمين همراه اردو -که تعدادشان هم کم نبود- از پول خودش يک هديه گرفته بود. عطر حرم. البته نه از اين عطرهاي سيدجوادي که دم حرم مي فروشند. خيلي با کلاس بود و جعبه و تشکيلاتي هم داشت. هر کدامش را 3500 تومان خريده بود. این هم لینک خرید این عطر.

هنوز عطر نيکزاده را دارم. اصل جنس است و خود بوي حرم را مي دهد. از بچه گي هميشه دلم مي خواست عطري داشته باشم که بوي حرم بدهد. هر دفعه هم مي رفتيم مشهد از اين مغازه هاي اطراف حرم يک شيشه کوچک عطر مي خريدم به اسم عطر حرم. اما وقتي مي آمدم تهران و سر فرصت بو مي کردم، مي ديدم که اين عطر آن بوي دلنشين حرم را نمي دهد. اما عطري که نيکزاده خريده خودش است. هر وقت سجده مي روم بوي خوش حرم را حس مي کنم. هر دفعه موقع نماز ياد نيکزاده مي افتم.

علي آقا مربي

پنجشنبه 4 شهریور 1389

کارکردهاي آموزش و پرورش

دکتر علي علاقه بند در کتاب هاي "اصول مديريت آموزشي" و "جامعه شناسي آموزش و پرورش" کارکردهاي آموزش و پرورش را به دو بخش آشکار و نهان تقسيم مي کند.
از جمـله کارکردهاي آشکار آمــوزش و پـرورش عبارتند از: انتقال فرهنـگ (acculturation)، پـرورش اجتماعي (socialization)، پرورش سياسي، تربيت حرفه اي و تخصصي، نوآوري و تغيير، يگانگي اجتماعي، انتظام اجتماعي، رشد شخصيت و ...
از جمله کارکردهاي نهان آن نيز عبارتند از: دگرگون سازي نظام طبقاتي جامعه، تسهيل تحرک اجتماعي، تضعيف قدرت والدين بر فرزندان و ...

* * *

حالا جالب اينجاست که بدانيد نظام هاي آموزشي اساسا و عمدتا با عنايت به کارکردهاي آشکار آموزش و پرورش هدف گذاري و طراحي مي شوند و اساس مديريت آموزشي به جهت تسهيل اين کارکردها، اثربخشي آنها و تسهيل مسير دستيابي به اين اهداف است و کارکردهاي نهان آموزش و پرورش ضمن برقراري اين جريان در جامعه حادث مي شوند و عموما از قبل براي رسيدن به آنها برنامه ي خاصي در نظر گرفته نمي شود.

گمان مي کنيد از نظر صاحب نظران حوزه آموزش و پرورش هدف اصلي نظام آموزشي در يک کشور چيست؟ همان که اول از همه نوشتم: انتقال فرهنگ
فرهنگ پذيري جرياني است که فرد را عميقا و از جهات فراوان با فرهنگ جامعه همانند مي کنند.
ساير اهداف آموزش و پرورش نيز اولويت هاي خود را از سنت هاي جامعه پيدا مي کنند. سنت هايي که بر اساس تاريخ ديني و فرهنگي هر جامعه ساخته شده و حفظ آن ها براي مردم جامعه از هر مساله ي ديگري واجب تر است. هرچه ما با يک جامعه واپس گرا و سنتي طرف باشيم اهميت اين هدف در نظام آموزش و پرورش آن کشور پر رنگ تر و مهم تر شناخته مي شود.

* * *

دوستان معلم من!
يادتان باشد که وظيفه اصلي ما در آموزش و پرورش پاسداشت فرهنگ جامعه مان است. فرهنگي که برخاسته از تمدني کهن و ديني کامل مي باشد. يادمان باشد که هر قدمي که در اين راه بر مي داريم بايستي ما و دانش آموزانمان را به سوي تحکيم سنت هايمان هدايت کند.
اگر در ذهن خودمان بين دو بال تمدن ايراني و دين اسلام هر کدام برايمان اهميت بيشتري دارد، تفاوتي در هدف کاري مان نمي کند. اگر هدف ما تقويت و تحکيم پايه هاي فرهنگي جامعه مان باشد، يقين بدانيد که در هر صورت در راه رسيدن به خواسته قلبي مان قدم برداشته ايم.
به راستي چه تعداد از ما حواسمان هست که داريم چه کار مي کنيم؟

علي آقا مربي

چهارشنبه 3 شهریور 1389

بعد افطار

چند درصد مردم روزه مي گيرند؟
چند درصد مردم موقع افطار جلوي تلويزيون هستند؟
چند درصد مردم موقع افطار شبکه 3 را تماشا مي کنند؟
چند درصد مردمي که موقع افطار تلويزيون تماشا مي کنند، به محتواي برنامه هاي توجه مي کنند؟
چند درصد مردم موقع افطار شبکه 3 را نگاه مي کنند، و به صحبت هاي آقاي مکارم توجه مي کنند؟
دست شما درد نکنه که به همين راحتي حرف هاي چنين مرجعي را ضايع مي کنيد.

* * *

چند مرتبه بعد از افطار صحبت هاي آقاي مکارم را گوش کرده ام. واقعا ساده و جذاب حرف مي زنند. به شما توصيه مي کنم حتما در اين شب هاي باقيمانده، صحبت هاي ايشان را گوش کنيد. حرفهاي ايشان از باب تذکر برايمان بسيار خوب است.

علي آقا مربي

یکشنبه 31 مرداد 1389

توجه ، توجه

خانم ها و آقايان !

اين شما و اين هم شبکه دو ، شبکه کودک و نوجوان
                                  با ويژه برنامه هاي مخصوص ماه مبارک رمضان.

برنامه هاي فيتيله، عمو پورنگ و انيميشن جذاب و ديدني ملکوت.
هر شب بعد از اذان مغرب

علي آقا مربي

پنجشنبه 28 مرداد 1389

بيانيه سايت فرهنگي غير ورزشي دايره

به گزارش سايت رسمي دايره، متن بيانيه صادر شده از سوي اين سايت در رابطه با آقاي آجرلو و ابراز انزجار از وي به اين شرح زير است:

بسمه تعالي

"و من يعظم شعائر الله فانها من تقوي القلوب"

سايت محترم و ديني دايره وظيفه خود مي داند در مقابل عدم تمکين در اجراي مقررات الهي و حرمت شکني فرد مسلمان توسط آقاي آجرلو که يکي از مديران فوتبالي اين کشور مي باشد و همچنين دخالت دادن کينه هاي شخصي در تصميم عمومي در جريانات اخير، به وظيفه ديني خود عمل نموده و تنفر و انزجار از اين فرد را اعلام نمايد.
از آنجايي که تعظيم شعائر الهي و حرمت نهادن به آبروي مومن در دين مبين اسلام در اولويت اين سايت قرار دارد و متاسفانه اين موضوع از جانب فرد مذکور رعايت نشده و حتي ايشان اصرار بر صحت اين برخورد را هم داشته است، اين فرد در زمره افراد مغضوب سايت دايره مي باشد.
بي ترديد آنچه در درجه بالاتري از پست مدير عاملي يک باشگاه فوتبالي و حقوق چند ده ميليوني آن قرار دارد، ايستادگي و پافشاري بر مباني دين مبين اسلام و اصول اخلاقي است که موجبات تعالي و قدسيت انسان را فراهم مي آورد.
بي گمان نگاه ابزاري و هدف محور به پست و مقام بدون لحاظ داشتن جنبه هاي معرفتي، معنوي و انساني منجر به حاکميت اخلاق و معنويت در ورزش نمي شود. از همين رو اميدواريم که اقدام سايت دايره در اولويت دادن به اصول اخلاقي دين اسلام تبديل به يک رويه در اداره کشور گردد و پست و مقام به فرموده شهيد بهشتي جايگاهي باشد براي شيفتگان خدمت نه تشنگان قدرت.

روابط عمومي سايت فرهنگي غير ورزشي دايره

متن بيانيه فوق با تغيير چند کلمه عينا از سايت باشگاه فرهنگي ورزشي استيل آذين برداشته شده بود. (اينجا) با همان استدلالي که علي کريمي از باشگاه خارج شد، من هم از آجرلو بدم مي آيد. همه ما و حتي اين دو نفر بداخلاقي هايي دارند که اميدوارم خداوند عادات بد اخلاقي همه مان را در اين ماه عزيز اصلاح کند.

علي آقا مربي

براي تويي که روزي سه بار يادت مي کنم: صبح ، ظهر ، شب

آتش و گندم همه جا با هم اند. گاهي يک گندم مي خوري و آتش را براي خودت مي خري، گاهي هم گندم را در آتش مي ريزي و نانش را مي خوري، گاهي هم ...
خلاصه اين که آتش و گندم با هم اند.

يکم ماه رمضان بود که رسيديم.
وقتي از مشهد برگشتيم تهران، ديدم در و ديوار شهر پر شده از بنرهاي مرتبط با ماه رمضان. يک دفعه حال و هواي ماه رمضان مرا گرفت. همان موقع ياد آرش افتادم. در بلاد اجنبي ماه رمضان چه حال و هوايي دارد. امسال آرش شب قدر را چه مي کند؟ بايد اينجا جايش را خالي کنم. امسال اگر زنده بودم و توفيق داشتم شب قدر را بازار باشم بايد چند تا کار را حتما انجام بدهم:
1- دم در ورودي يک استکان چاي هم به جاي آرش بخورم.
2- چهار زانو بشينم و تا آخر جايش را نگه دارم.
3- يک ساندويچ فلافل از طرف آرش بخورم.
4- دوتا قرآن روي سرم بگذارم.
5- سحري هم يک بناگوش اضافه به نيابت از آرش.

علي آقا مربي

سه شنبه 26 مرداد 1389

چند سوال معتبر

چند روز قبل خبري شنيدم: بيشترين فرزند خوانده ها تهراني هستند.

بعد از شنيدن خبر آمدم در سايت هاي خبري گشتم تا اطلاعات بيشتري کسب کنم. يک نمونه اش را در خبرگزاري مهر بخوانيد. اينجا

داشتم با خودم فکر مي کردم دلايل عمده اين آمار چه مواردي مي تواند باشد:
1- تهراني ها بيشترين جمعيت را بين تمام استان هاي کشور دارند. طبيعي است که بيشترين آمار سرپرستي هم مربوط به اين استان باشد. حتي در خبر آمده حدود 16 درصد سرپرستي ها مربوط به تهراني هاست در حالي که بيش از 20 درصد جمعيت کشور در اين استان ساکن اند.
2- فرزندخواندگي در ايران قوانين سختي دارد. شايد طبيعي باشد که چون تهراني ها نسبت به ديگر استان هاي کشور وضع مالي بهتري دارند، راحت تر از سايرين مي توانند اين کار را انجام بدهند. (خبرش را اينجا بخوانيد.) قانون فرزندخواندگي مربوط به اسفند سال 1353 است که نواقص زيادي دارد. اصلاح اين قانون در دستور کار مجلس است. اينجا

البته اين نکته را هم مورد توجه داشته باشيد که درصد بسيار بالايي از کودکان بهزيستي بد سرپرست هستند و خودشان شامل قانون فرزندخواندگي نمي شوند. و يک خبر جالب تر هم اين که به ازاي هر کودک بي سرپرست در تهران 11 زوج متقاضي وجود دارد که اين آمار در کل کشور 7/5 خانواده متقاضي به ازاي هر کودک است. يعني خانواده متقاضي کم نداريم، همان سختي قانون که عرض کردم باعث کند شدن اين جريان مي شود. (خبرش را اينجا بخوانيد.)
کمترين آمار فرزندخواندگي هم مربوط به استان هاي اردبيل، کردستان و ايلام است که روي هم کمتر از 1 درصد از آمار کل کشور را شامل مي شوند. من که نمي دانم اما مطمئنم که اين آمار هم مطمئنا دلايل جامعه شناسانه و پزشکي قابل قبولي دارد.

در نهايت آخرين مطلبي که به نظرم مي رسد اين است که اصلا چرا در تهران بايد اين همه زوج هايي وجود داشته باشند که بچه دار نمي شوند؟ خواهش مي کنم يک دکتر بيايد براي ما توضيح علمي بدهد که اين بچه دار نشدن ها يا چند قلو زاييدن ها دليل پزشکي و علمي دارد؟ مثلا در همين مدرسه خودمان هر چهار پايه اي که الان در مدرسه هستند هرکدام يک جفت دوقلو دارند. آيا اين طبيعي است؟ آيا اين آمارها در بالاي شهر بيشتر نمي شود؟ اصلا بچه دار نشدن و چندقلو زاييدن به هم ربط علمي دارند؟
نمي دانم اين خلل هايي که در روند طبيعي بچه دار شدن ها به وجود مي آيد (البته شايد بچه دار نشدن يا چند قلو زاييدن خلل نباشد که در اين صورت اساس صورت مساله من غلط است) چه مقدارش به قبل از ازدواج مربوط است و چه قدرش به بعد از ازدواج ربط دارد؟
آيا صد سال قبل هم که زندگي ها ساده تر بود، خورد و خوراک ها سالم تر بود، محيط زيست پاک تر بود، استرس هاي زندگي کمتر بود، باز هم شاهد اين همه نازايي ها يا چندقلو زاييدن ها بوده ايم؟

علي آقا مربي

یکشنبه 24 مرداد 1389

چند روايت معتبر

برادرم صمد فيلمي ساخته است به نام فصل ديگر. با اجازه ي خودش يک شب آنجا اين فيلم را پخش کرديم و اتفاقا چقدر هم به بچه ها چسبيد. چندين جاي فيلم تاکيد کرده بود بر اين که جهادي فرصت خوبي است براي فکر کردن. بعد از پخش فيلم هم خود من چندين بار اين نکته را به بچه ها تذکر دادم. بايد بيشتر فکر کنيم. بايد تفاوت هايمان را ببينيم.

$  $  $
(خودم بيوتن را دوست ندارم ولي به خاطر امير عزيز گذاشتم)

چند سال قبل يکي از شب هاي هفته شهدا با بچه ها رفتيم آسايشگاه جانبازان. جانبازي را ديديم که 20 سال بود روي تخت خوابيده بود. يکي از بچه ها ازش سوال کرد که شما ناراحت نمي شويد وقتي مي بينيد که براي چه آرمان هايي خون داديد ولي در جامعه الان اين همه بي بند و باري و بي قيدي موج مي زند؟
آن جانباز هم جواب داد که اين چيزي که شما در جامعه مي بينيد نمونه درستي از جامعه ما نيست. اتفاقا تمام دختران بي بند و بار و لاابالي که در شهرمان داريم همين چندتايي است که شما در خيابان مي بينيد. عمده دختران متدين و محجبه ما در خانه هايشان هستند و مثل اين دختران از صبح تا شب در خيابان هاي تجريش پرسه نمي  زنند. اگر شما در يک ليوان آب تميز يک قطره مرکب سياه بريزيد رنگ آب را خراب مي کند اما آب سياه نمي شود. بايد حواسمان باشد که اينقدر زود همه چيز را از دست رفته نبينيم.

در انتخابات نهم بسياري از سياست مداران آن زمان به راي آوردن دکتر معين اميدوار بودند. اما نتيجه خيلي بدتر از آني بود که تصور مي کردند. سعيد بابايي در جمع مشارکتي ها گفته بود: شما تهران را از خيابان آزادي به بالا تصور مي کنيد. در حالي که عمده مردم زير خيابان آزادي و با تفکري متفاوت زندگي مي کنند.
نمونه تکراري همان اتفاق را در انتخابات دهم هم ديديم. تصور مي کرديم اگر شور و حرارت انتخابات بيشتر شود به نفعمان است که فکر غلطي بود. راي شهرستاني ها معلوم است. آن ها مسايل را ساده تر از ما نگاه مي کنند. اگر راي آن ها وارد معرکه شود نتيجه مي شود همان که ديديد. 10 يا 11 ميليون راي موسوي عدد خوبي بود. عدد کمي نيست. اما مردمي که در کل مملکت بالاتر از خيابان آزادي زندگي مي کنند بيشتر از اين تعداد نيستند.
حسين فاطمي مي گفت که در صندوق مسجد نور قيطريه از 800 راي بيش از 700 راي به نام موسوي بوده و آمار صندوق به صندوق وزارت کشور هم که منتشر شد، همين را نشان مي داد.

$  $  $

مردم شهرستان ها و روستاها خيلي ساده زندگي مي کنند. آنجا مجبور بوديم براي يک شيشه سس مايونز دو تا روستاي خيلي بزرگ و يک شهر را بگرديم. اصلا مي تواني تصورش را بکني؟
يک شب فرماندار شيروان آمد در جمع ما. گوشي دستش گمان مي کنم از اين گوشي هاي نوکياي کشويي ساده بود. خيلي از اهالي و حتي مسئولين را در اين ايامي که آن جا بودم ديدم. شايد گران ترين گوشي که دست تمامشان بود 150 هزار تومان بيشتر نمي ارزيد.
روزي که آمديم مشهد و کنار خيابان، آزراي مشکي ديدم يک لحظه يادم آمد که در اين يک هفته گذشته غير از وانت نيسان آبي، مزداي دو کابين، تراکتور و پيکاب فرمانداري وسيله نقليه ديگري نديده ام. حالا تصور کن کسي که کلا در اين فضا زندگي کند آيا مي تواند نرمي و راحتي آزرا را با تويوتا کمري مقايسه کند؟ بچه هاي خود ما هم که با اين کلمات بزرگ شده اند، آنجا همه چيز را فراموش کرده بودند. زندگي روستايي حتي اگر يک هفته باشد خلقياتت را عوض مي کند، چه رسد به اين که کلا آنجا زندگي کني.
وقتي صفايي فر يک روز چيپس آورد باز کرد تا با هم بخوريم احساس کردم چقدر از شهر دورم.

سيامک رحماني در صفحه اول کافه همشهري جوان اين هفته، نوشته سياهي دارد و همه را حرام خور دانسته و ...
چند نفري هم سعي کرده اند جوابش را بدهند.
با عذرخواهي از همه آن دوستان، هم خود نوشته برايم خنده دار بود و هم جوابيه هايشان. احساس مي کنم همه اين رفقا در يک چارچوب از خيابان آزادي تا تجريش اسيرند و دوست دارند تمام معادلات زندگيشان را با همين نگاه حل کنند. هنوز هم جنوب شهر تهران پر است از پيکان.
وقتي نوشته سيامک رحماني را مي خواندم ته دلم خنديدم که چقدر نگاه کوته فکرانه اي! شايد فقط جمله آخر ليلا سيف به من چسبيد که گفته بود گاهي اوقات ما فکر مي کنيم بدي ها بيشتر شده اند ولي حق اين است که بدي صدايش بلندتر است.

آقاي رحماني! اگر حتي يک درس 3 واحدي جامعه شناسي خوانده بوديم اينقدر ساده مسايل را نمي برديم و بدوزيم و نتيجه بگيريم و حکم بدهيم و ... تمام.

علي آقا مربي

شنبه 23 مرداد 1389

آقا ما غلط کرديم

خانواده شان خيلي پولدار است. پدرش صاحب کارخانه اي است که همه تان مي شناسيد و تبليغاتش را هر روز در تلويزيون ضرغامي مي بينيد.
روزي که مشهد بوديم قرار بود ساعت 2 ناهار بدهيم. بعد قرار ناهار شد 3. آخرش هم ناهار حدود 20 دقيقه به چهار رسيد. طفل معصوم ها خيلي گرسنه بودند صدايشان هم در نمي آمد.
حدود 3و نيم بود که داشتم براي يکي از بچه ها يادگاري مي نوشتم، شنيدم پشت سرم يکي از بچه ها به دوستش گفت که مرديم از گشنگي پس چرا ناهار نمي دهند؟ از روي فضولي بي اختيار برگشتم و ديدم خودش است. سريع برگشتم و سرگرم کارم شدم. بعد شنيدم که داشت به دوستش مي گفت خب غلط کردم بابا. حالا يه حرفي زديم. چرا اين طوري نگاهمون کرد؟
خيلي دلم به حالش سوخت. دلم مي خواست دوباره بر مي گشتم و يک ماچش مي کردم. آخه بچه هاي به اين خوبي و مظلومي را کجا سراغ داري؟

خدا شاهد است که فقط برگشتم ببينم کيست. همين. ولي بنده خدا خيلي ترسيد. خدا از سر تقصيرات همه مان بگذرد.

علي آقا مربي

رفقاي نيمه راه

وقتي داشتيم مي رفتيم 14 تا مربي بوديم. از روز دوم شديم 15 تا. ولي در قطار برگشت 5 نفر بوديم. 10 تايشان به هر دليل موجه يا غير موجهي از ما جدا شدند. اين رفيق نيمه راه بودن را دوست ندارم.
اولش اردوي نازنين را از عيد انداختند تابستان به بهانه اهل و عيال. حالا باز هم به همان بهانه سفر را نيمه کاره رها مي کنند! اصلا دوست ندارم. مگر زماني و رضوي زن و بچه ندارند که تا آخرش مي مانند. دمتان گرم که اينقدر با معرفتيد.

ممکن است برخي ناراحت شوند ولي بايد ببخشيد. حرف دل آدم گاهي اوقات به مذاق برخي خوش نمي آيد.

علي آقا مربي

جمعه 22 مرداد 1389

به تعداد ستاره هاي آسمون

همه دوستان اينجا جمعند. اين عکس آخرين لحظه حضورمان را در روستاي سولدي ثبت کرده است. بلافاصله بعد از اين عکس حرکت کرديم به سمت مشهد. چهارشنبه 13 مرداد قبل از ظهر رسيديم اينجا و چهارشنبه 20 مرداد هنگام طلوع آفتاب سولدي را به سمت مشهد ترک کرديم. آن جا 6 روز کاري داشتيم. 88 تا دانش آموز با 15 تا معلم همراه. دم همه شان گرم.

بجنورد مرکز استان خراسان شمالي است. از بجنورد که به سمت مشهد مي روي حدود 2 کيلومتر مانده به شيروان برسي جاده اي است که به سمت شمال مي رود. نوشته به سمت لوجلي و زيارت. وارد جاده که بشوي همان ابتدا به روستاي زيارت مي رسي. حدود 20 دقيقه راه داريم تا شهر لوجلي. مرکز بخش سرحد از توابع شهرستان شيروان که البته تازه شهر شده و هيچ زيرساخت شهري ندارد. بعد از لوجلي راه 2 شاخه مي شود. اگر سمت راست را که باز هم طرف شمال (مرز ترکمنستان) مي رود را انتخاب کني از بخش سرحد خارج شده و بعد از 20 دقيقه وارد بخش قوشخانه مي شوي. در اين مسير اولين روستايي که مي بيني سولدي است. 200 متر از روستاي سولدي هم که بگذري مي رسي به مدرسه راهنمايي دخترانه شبانه روزي سعادت. همان جا که من و دوستانم 6 روز کار کرديم و 7 شب خوابيديم.
تمام منطقه يا ترک اند يا کرد. البته کردها تعدادشان بيشتر است. روستاي سولدي تماما ترک نشين است و مردم عجيب و غريبي دارد. مثلا شب قول مي دهند که فردا صبح 5 و نيم بيا و نانت را ببر ولي تازه 6 صبح مي آيند در نانوايي را باز مي کنند. در اين روستا موبايل آنتن نمي دهد و زندگي مردم کاملا متکي بر نفت است. حضور نفت را نه تنها سر سفره هايشان بلکه در تمام زندگيشان احساس مي کني و مي بيني!

5 تا گروه کاري داشتيم که روزهاي آخر شد 6 تا. يک گروه فرهنگي. هر روز چند نفر هم مي ماندند براي شهرداري که مسئوليتش با من بود. تمام اين 6 روز قسمت نشد سر کار عمراني بروم. از طرفي ناراحت بودم که قسمتم نشده بيل بزنم. از طرفي هم وقتي احساس مي کردم نظم و نظافت اردوگاه بچه ها را راضي کرده در پوست خودم نمي گنجيدم.
تعداد شهردارهايي که هر روز نگه مي داشتم کم بود. پس براي همين مجبور بودم ازشان خيلي کار بکشم. بچه هاي خيلي خوبي بودند. در تمام اين 7 روز يکي شان هم از کار زياد گله و شکايت نکرد. بچه هاي خيلي دوست داشتني هستند. بچه هاي به اين خوبي را کجا پيدا مي کني که پول بدهند بيايند عملگي. دست آخر هم هرچه مي گويي، بگويند چشم. ؟
از بسيج صدا و سيما آمدند سر گروه ها فيلم برداري. به يکي از بچه ها گفته بودند که جلوي دوربين بگويد که از طرف بسيج آمده اند براي طرح هجرت. او هم نگفته بود. حسابي حال کردم. عصر تو اردوگاه همه براي هم تعريف مي کردند و مي خنديدند. اين ها فکر مي کنند که نسل جوان اين رياکاري ها و اين دروغ پردازي ها را نمي فهمد؟

زمين مدرسه سنگلاخ بود. بچه ها يکي دو روز فرصت بازي داشتند. ما دوست داشتيم که فوتبال بازي نکنند ولي ديگه روز آخر اول ها و سوم ها بازي کردند. يک روز هم تيم واليبال مان رفت روستاي ينگه قلعه و در 3 ست از تيم روستا باخت و برگشت. بعد همان بازي يکي از اوستاهاي بنا در باغ خودش از بچه ها پذيرايي کرده بود. بهشان خيلي خوش گذشته بود. يک عصر هم برنامه توزيع مواد خوراکي و غيرنقدي را براي محرومين تحت پوشش کميته داشتيم. انصافا مسئولين کميته بيشتر از بقيه زحمت مي کشند.

بيدارباش حدود يک ربع به 5 صبح بود. بعد از نماز صبح دعاي عهدي مي خوانديم که به همه مي چسبيد. حدود 5 و ربع مي رفتيم براي نرمش. اگر نان مي رسيد اول صبحانه مي خورديم بعد لباس کار مي پوشيديم. وگرنه جاي اين دو تا برنامه عوض مي شد. 7 صبح حرکت به سمت کار بود و تا ساعت2 بچه ها کار مي کردند. حدود ساعت 2 و نيم گروه ها از سر کار بر مي گشتند و ما هم شروع مي کرديم به ناهار دادن تا حدود ساعت 4. بعدشم بچه ها مي خوابيدند تا 5 و نيم. از 6 تا 7 و نيم وقت آزاد بود.

تمام نمازهاي مغرب و عشا را در محوطه حياط خوانديم. رو به منظره غروب آفتاب. نيم ساعت قبل از اذان بچه ها مي آمدند براي ختم قرآن. سر اذان همه با هم اذان مي گفتيم و نماز مغرب را مي خوانديم. بين نماز مغرب و عشا اکثرا نماز غفيله را مي خواندند. بعد نماز هم پذيرايي ميوه داشتيم که به خود من خيلي مي چسبيد. تا نماز عشا تمام شود ستاره ها کم کم معلوم مي شدند. اصولا بعد از نماز عشا حدود سه ربع نشست شبانه داشتيم تا شام حاضر شود. بعد شما باز هم 1 ساعت وقت آزاد داشتيم تا موقع خواب برسد.

شب هايش ديوانه کننده بود. آن جا مي فهميدي که "به تعداد ستاره هاي آسمون" يعني چي!!
شب هاي آخر دراز کشيدن و نگاه کردن به ستاره هاي آسمون شده بود سرگرمي بچه ها. از رو همين ستاره بود که فهميديم قبله مان کمي اشتباه بوده.
اين که در در خنکاي هوا، بعد از نماز مي نشستيم دور هم و حرف مي زديم و به آسمان نگاه مي کرديم از بهترين لحظات سفر بود.

امسال هم کارت يادگاري دادند به بچه ها. در جلسه دبيران تصميم گرفتيم که بر خلاف سال هاي قبل شور و اشتياقي ميان بچه ها به وجود آوريم که در کارت ها براي هم يادگاري بنويسند. من اعتقاد دارم که اين يادگاري نوشتن ها باعث مي شود اشکالات کوچک سفر را فراموش کنيم و بيشتر خوبي هايمان را به رخ هم بکشيم. اين يکي هم که فال حافظ مي گيرد و براي بچه ها مي نويسد، معلوم است پسر کيست! با آن انگشتر عقيق و ديوان حافظي که يادگار پدرش است که به سفر نيامد.

از قبل ظهر تا آخر شب مشهد بوديم. 5 دقيقه به 12 شب سوار قطار درجه2 اتوبوسي شديم به مقصد تهران. حدود ساعت 3 و نيم شب همه را صدا کردند براي خوردن سحري در قطار. بعد نماز صبح دوباره در قطار خوابيديم تا حدود ساعت 9. از وقتي بچه ها بيدار شدند تا لحظه رسيدن به تهران همه داشتند براي هم يادگاري مي نوشتند و خاطرات شيرين سفر را در ذهنشان مرور مي کردند.

نبوديد ببينيد همان هايي که در ناز و نعمت بزرگ شده اند، دست و بالشان زير نور آفتاب سوخته بود و کف قطار خوابيده بودند. چه صحنه خوبي بود.
لحظه رسيدن به تهران را دوست دارم. همه با موهاي نامرتب و صورت هاي سوخته و لب هاي خشکي زده. لباس هاي نامرتب و چروک تنشان است. اين ها آخرين لحظات و تصويرهايي از جهادي است که در ذهنمان مي ماند. از فردا که مي روند آرايشگاه و حمام مي کنند اولين اثرات جهادي پاک مي شود. کم کم پوست صورت ها و دست ها خوب مي شوند. همه لباس هاي اتو کشيده مي پوشند، اما اين خاطرات خوش تا ابد در ذهنمان همه مان مي ماند.

علي آقا مربي

يک سفر خوب و به يادماندني

جاي همه تان خالي بود. چقدر بهم خوش گذشت.
خدا را شکر مي کنم که در جمع چنين همکاران و دانش آموزان خوبي زندگي مي کنم.
اساسا لذت مي برم وقتي مي بينم در اين جامعه درب و داغاني که دور و برمان به وجود آمده، مي توان با صد نفر آدمي که سرشار از پاکي و صداقت اند، همسفر شد.
خدا را شکر مي کنم که مرا در مسيري قرار داد که اطرافم آکنده از خوبي و راستي است. گاهي اوقات با خودم فکر مي کردم که آيا من لياقت اين همه دوستان خوب را دارم؟ خدا ان شاء الله همه شان را حفظ کند.

کمتر اتفاق مي افتد که سفري 9 روزه بروي و اين همه خوبي را يکجا ببيني. کمتر سفري رفته بودم که اينچنين برايم لذتبخش بوده باشد. سفري که هيچکس به تو اجازه کلامي غيبت کردن را نمي دهد.
باز هم خدا را شکر مي کنم که با دوستاني همسفر بودم که تقريبا همه شان اهل دعاي عهد بعد از نماز صبح بودند و نماز غفيله هيچکدامشان در اين مدت ترک نشد.
خدا را شکر که با جمعي همراه بودم که هر روز ختم قرآن داشتند. کساني که نماز شبشان با آن همه خستگي کار و کم خوابي هاي روزانه ترک نشد.
خدايا! من لايق اين همه دوستان خوبم؟

علي آقا مربي

دسته بندي مطالب

نوشته‌هاي قبلي

خبردار باشيد


    عضويت لغو عضويت

آمار نا محرمانه !

لوگوي دايره اطلاع از به روز رساني

اشتراک RSS        اشتراک ATOM

[RSS چيست؟]