
همه دوستان اينجا جمعند. اين عکس
آخرين لحظه حضورمان را در روستاي سولدي ثبت کرده است. بلافاصله بعد از اين عکس حرکت
کرديم به سمت مشهد. چهارشنبه 13 مرداد قبل از ظهر رسيديم اينجا و چهارشنبه 20 مرداد
هنگام طلوع آفتاب سولدي را به سمت مشهد ترک کرديم. آن جا 6 روز کاري داشتيم. 88 تا
دانش آموز با 15 تا معلم همراه. دم همه شان گرم.

بجنورد مرکز استان خراسان شمالي
است. از بجنورد که به سمت مشهد مي روي حدود 2 کيلومتر مانده به شيروان برسي جاده اي
است که به سمت شمال مي رود. نوشته به سمت لوجلي و زيارت. وارد جاده که بشوي همان
ابتدا به روستاي زيارت مي رسي. حدود 20 دقيقه راه داريم تا شهر لوجلي. مرکز بخش
سرحد از توابع شهرستان شيروان که البته تازه شهر شده و هيچ زيرساخت شهري ندارد. بعد
از لوجلي راه 2 شاخه مي شود. اگر سمت راست را که باز هم طرف شمال (مرز ترکمنستان)
مي رود را انتخاب کني از بخش سرحد خارج شده و بعد از 20 دقيقه وارد بخش قوشخانه مي
شوي. در اين مسير اولين روستايي که مي بيني سولدي است. 200 متر از روستاي سولدي هم
که بگذري مي رسي به مدرسه راهنمايي دخترانه شبانه روزي سعادت. همان جا که من و
دوستانم 6 روز کار کرديم و 7 شب خوابيديم.
تمام منطقه يا ترک اند يا کرد. البته کردها تعدادشان بيشتر است. روستاي سولدي تماما
ترک نشين است و مردم عجيب و غريبي دارد. مثلا شب قول مي دهند که فردا صبح 5 و نيم
بيا و نانت را ببر ولي تازه 6 صبح مي آيند در نانوايي را باز مي کنند. در اين روستا
موبايل آنتن نمي دهد و زندگي مردم کاملا متکي بر نفت است. حضور نفت را نه تنها سر
سفره هايشان بلکه در تمام زندگيشان احساس مي کني و مي بيني!

5 تا گروه کاري داشتيم که روزهاي
آخر شد 6 تا. يک گروه فرهنگي. هر روز چند نفر هم مي ماندند براي شهرداري که
مسئوليتش با من بود. تمام اين 6 روز قسمت نشد سر کار عمراني بروم. از طرفي ناراحت
بودم که قسمتم نشده بيل بزنم. از طرفي هم وقتي احساس مي کردم نظم و نظافت اردوگاه
بچه ها را راضي کرده در پوست خودم نمي گنجيدم.
تعداد شهردارهايي که هر روز نگه مي داشتم کم بود. پس براي همين مجبور بودم ازشان
خيلي کار بکشم. بچه هاي خيلي خوبي بودند. در تمام اين 7 روز يکي شان هم از کار زياد
گله و شکايت نکرد. بچه هاي خيلي دوست داشتني هستند. بچه هاي به اين خوبي را کجا
پيدا مي کني که پول بدهند بيايند عملگي. دست آخر هم هرچه مي گويي، بگويند چشم. ؟
از بسيج صدا و سيما آمدند سر گروه ها فيلم برداري. به يکي از بچه ها گفته بودند که
جلوي دوربين بگويد که از طرف بسيج آمده اند براي طرح هجرت. او هم نگفته بود. حسابي
حال کردم. عصر تو اردوگاه همه براي هم تعريف مي کردند و مي خنديدند. اين ها فکر مي
کنند که نسل جوان اين رياکاري ها و اين دروغ پردازي ها را نمي فهمد؟

زمين مدرسه سنگلاخ بود. بچه ها
يکي دو روز فرصت بازي داشتند. ما دوست داشتيم که فوتبال بازي نکنند ولي ديگه روز
آخر اول ها و سوم ها بازي کردند. يک روز هم تيم واليبال مان رفت روستاي ينگه قلعه و
در 3 ست از تيم روستا باخت و برگشت. بعد همان بازي يکي از اوستاهاي بنا در باغ خودش
از بچه ها پذيرايي کرده بود. بهشان خيلي خوش گذشته بود. يک عصر هم برنامه توزيع
مواد خوراکي و غيرنقدي را براي محرومين تحت پوشش کميته داشتيم. انصافا مسئولين
کميته بيشتر از بقيه زحمت مي کشند.

بيدارباش حدود يک ربع به 5 صبح
بود. بعد از نماز صبح دعاي عهدي مي خوانديم که به همه مي چسبيد. حدود 5 و ربع مي
رفتيم براي نرمش. اگر نان مي رسيد اول صبحانه مي خورديم بعد لباس کار مي پوشيديم.
وگرنه جاي اين دو تا برنامه عوض مي شد. 7 صبح حرکت به سمت کار بود و تا ساعت2 بچه
ها کار مي کردند. حدود ساعت 2 و نيم گروه ها از سر کار بر مي گشتند و ما هم شروع مي
کرديم به ناهار دادن تا حدود ساعت 4. بعدشم بچه ها مي خوابيدند تا 5 و نيم. از 6 تا
7 و نيم وقت آزاد بود.

تمام نمازهاي مغرب و عشا را در
محوطه حياط خوانديم. رو به منظره غروب آفتاب. نيم ساعت قبل از اذان بچه ها مي آمدند
براي ختم قرآن. سر اذان همه با هم اذان مي گفتيم و نماز مغرب را مي خوانديم. بين
نماز مغرب و عشا اکثرا نماز غفيله را مي خواندند. بعد نماز هم پذيرايي ميوه داشتيم
که به خود من خيلي مي چسبيد. تا نماز عشا تمام شود ستاره ها کم کم معلوم مي شدند.
اصولا بعد از نماز عشا حدود سه ربع نشست شبانه داشتيم تا شام حاضر شود. بعد شما باز
هم 1 ساعت وقت آزاد داشتيم تا موقع خواب برسد.

شب هايش ديوانه کننده بود. آن جا
مي فهميدي که "به تعداد ستاره هاي آسمون" يعني چي!!
شب هاي آخر دراز کشيدن و نگاه کردن به ستاره هاي آسمون شده بود سرگرمي بچه ها. از
رو همين ستاره بود که فهميديم قبله مان کمي اشتباه بوده.
اين که در در خنکاي هوا، بعد از نماز مي نشستيم دور هم و حرف مي زديم و به آسمان
نگاه مي کرديم از بهترين لحظات سفر بود.

امسال هم کارت يادگاري دادند به
بچه ها. در جلسه دبيران تصميم گرفتيم که بر خلاف سال هاي قبل شور و اشتياقي ميان
بچه ها به وجود آوريم که در کارت ها براي هم يادگاري بنويسند. من اعتقاد دارم که
اين يادگاري نوشتن ها باعث مي شود اشکالات کوچک سفر را فراموش کنيم و بيشتر خوبي
هايمان را به رخ هم بکشيم. اين يکي هم که فال حافظ مي گيرد و براي بچه ها مي نويسد،
معلوم است پسر کيست! با آن انگشتر عقيق و ديوان حافظي که يادگار پدرش است که به سفر
نيامد.

از قبل ظهر تا آخر شب مشهد
بوديم. 5 دقيقه به 12 شب سوار قطار درجه2 اتوبوسي شديم به مقصد تهران. حدود ساعت 3
و نيم شب همه را صدا کردند براي خوردن سحري در قطار. بعد نماز صبح دوباره در قطار
خوابيديم تا حدود ساعت 9. از وقتي بچه ها بيدار شدند تا لحظه رسيدن به تهران همه
داشتند براي هم يادگاري مي نوشتند و خاطرات شيرين سفر را در ذهنشان مرور مي کردند.
نبوديد ببينيد همان هايي که در
ناز و نعمت بزرگ شده اند، دست و بالشان زير نور آفتاب سوخته بود و کف قطار خوابيده
بودند. چه صحنه خوبي بود.
لحظه رسيدن به تهران را دوست دارم. همه با موهاي نامرتب و صورت هاي سوخته و لب هاي
خشکي زده. لباس هاي نامرتب و چروک تنشان است. اين ها آخرين لحظات و تصويرهايي از
جهادي است که در ذهنمان مي ماند. از فردا که مي روند آرايشگاه و حمام مي کنند اولين
اثرات جهادي پاک مي شود. کم کم پوست صورت ها و دست ها خوب مي شوند. همه لباس هاي
اتو کشيده مي پوشند، اما اين خاطرات خوش تا ابد در ذهنمان همه مان مي ماند.
علي آقا مربي